خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
گالري عكس و فيلم آريانا
سايتهاي كودكان
اریانا
كتابخانه والدين
بانك كودك و نوجوان
كانون پرورش كودكان و نوجوانان
شوراي كتاب كودك
كودكان ايران
ادبيات كودك و نوجوان
كودكان دات او آر جي
Baby TV
لينك دوستان
آرامش ما
آرشیو شده ها
آذر ۸۸
آمار وبلاگ
به خاطر خودم ميگی ؟
عسل بانو دختر آبادان
پسر کوچولوی ما
نمک زندگی
چهارده به در
مامان و بابای عاشق نيکان
هانا
دايی و يگانه کوچولو
من و زندگی
بلاچه
دل آرام
وروجک مامان = آرش
شب ايرونی
تولدي دوباره
همه زندگی من , تینا و سینا
ملوسکم
امير علی خان کوچولو
مانی
نویسندگان وبلاگ
فروردین ۸٧
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
سلام به شما عزیزان
چیزی نمیتونم بگم جز ابراز شرمندگی بابت این همه بی مسئولیتی و بی ذوقی
این دفعه دیگه قول داده بابایی حداقل هفته ای یکبار برام آپ کنه
منتظر جدید ترین خبرها از طرف بابا کلک باشید
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸ - اریانا
سلام
امروز من 2 ماه و 2 روزه که وارد دومین سال تولدم شدم ...
این عکس مال روز تولدمه 86/11/25 روز ولنتاین و برای همین کیکم مدل عشقولانس

اینم عکس کیک قشنگی که مامان و بابای عزیز برام گرفتن

این عکس کار عمو محسن ...

پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧ - اریانا
سلام بر همگی
سال نو مبارک البته با کمی تاخیر
بعد از مدتها بالاخره به بخش مدیرت وبلاگم راه پیدا کردم
از همه دوستان و عزیزان معذرت میخوام که تو این مدت هیچ پست جدید نبود و خبری از آریانا براتون ننوشتم
کلی حرف و داستا هست که براتون تعریف کنم ....
قول میدم به زودی بیام و کلی از جریانات و براتون بگم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧ - اریانا
سلام سلامممممممممممممم
وای که چقدر دلم براتون تنگ شده
چی بگم از دست این پرشین بلاگ که اینقدر اذیت میکنه .. هنوزم که یعنی درست شده بازم کلی ایراد داره و نمیتونم درست باهاش کار کنم
..
من خیلی خوبم .. کلی شیطون شدم و بزرگ
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦ - اریانا
سلام
جاتون کلی خالی بود ... دیشب تولد مامان آزی جونم بود ... کلی خوشگذشت و بازی کردم ...

یه مهمونی کوچولو مچولو بود و خودمونی .. ولی دایی امیر نیومد . بدجوری سرما خورده بود و گفت نمیاد که خدایی نکرده منم ازش نگیرم .. ولی قول داده که در اولین فرصت بیاد پیشمون تا با غزل خواهری بازی کنم ..
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - اریانا
سلام به همه دوست جونای عزیزم
میدونم که گفتن کلمه ببخشید که دیر میام خیلی براتون تکراری شده ولی بازم معذرت میخوام که دير کردم .. البته هیچوقت سابقه نداشت که اینقدر دیر بشه
یه مشکلی که داریم اینه که وبلاگم فیلتر میشه .و نميتونم بيام
خدارو شكر حال آرياناي عزيز ما خيلي خوبه و ديگه مشكل خاصي نداشته
تازگيها خيلي كم غذا شده و بايد به زور بهش غذا بديم ... دور خونه بايد راه بريم و هي نازش و بكشيم تا شايد يه كمي غذا بخوره ... مامان بزرگ بهجت كه امده بود كلي با ما دعوا كرد كه چرا اينجوري شده و غذا نميخوره .. فقط ميگه شير بديد ...
مامان بزرگش ميگه از بسكه تنبلي كرديد عادت كرده به شير خوردن .. چون حوصله نداشتيد بهش غذا بديد خودتونو راحت كرديد يه شيشه شير داديد دستش
كلي دعوامون كرد.
{ دارم بعد از يك هفته ي كاري سخت و پر تنش برميگردم تهران .. كلي دلم براشون تنگ شده ... نيم ساعت ديگه بايد فرودگاه باشم ... در اولين فرصت ادامش و براتون تو همين يادداشت ادامه ميدم ... ميدونم كه خيلي بدم
.. ولي به بزرگيه خودتون ببخشينم ... }
سلام
وای از دست این بابایی که اینقدر تنبل شده و دیر به دیر آپ میکنه و تازشم یه عالمه از حرفایی که باید بگه رو فراموش میکنه
تو این مدت جریانات زیادی پیش امد
تولد هیوا بود ... مامانی و بابایی منو با خودشون نبردن چون بابایی میگفت که باید سر وقت بخوابم و اگه ببریمت تا دیر وقت باید بیدار باشی و تو اون سر و صدا اذیت میشی و هم خودت خسته میشی و هم مارو اذیت میکنی .. برای همین من موندم پیش مامان بزرگ بهجت و بابا بزرگ حسین .... دل مامان و بابایی آب .. به من پیش اونا خیلی بیشتر خوش گذشت تا اینکه بخوام برم تولدی که همه آدم بزرگن و هی میخوان منو بچلونن و آبکشم کنن .... کلی با مامان بزرگ و بابا بزرگ بازی کردم و غدامم خوردم و سر ساعت ۹ خوابیدم.
دیگه اینکه چندین بار رفتیم بوف .. کلی با آقا جغده بازی کریدم و هر دفعه که میرم کلی جایزه میگیرم از آقا جغده ....
تولد عمو محسن ..... طرفای ظهر با مامانی و بابایی رفتیم خونه مامان جون..... کلی بازی کریدم و شیطنت . تا رسیدیم رفتم سراغ کمد و وسایل آشپزیم و در اوردم و دست مامان بزرگ و گرفتم که با هم بریم غذا درست کنیم . عصرش مهمانها کم کم امدن ..... کلی شلوغ پلوغ شده بود اونجا .. منم با هیوا و یه چندتا فرشته کوچولوی دیگه رفتیم تو اتاق عمو و تمام وسایل عمو رو ریختیم به هم و کلی بازی کریدم ... البته بعضی وقتها هم میرفتم وسط جمع و یه قری براشون میدادم و بر میگشتم تو اتاق ... میخواستم بهشون بگم که من هم هستم و فراموشم نکنیدا .... موقع کیک بریدنم رفتم اون جلوی جلو کنار عمو جون .... یکی از مهمونا یهو امد جلو دستشو کرد تو کیک عمو و برداشت مالید تو صورت عمو .... قیافه عمو کلی دیدنی شده بود و خوشمزه ... شده بود عمو کیکی .... منم از فرصت استفاده کردم تا دیدم همه مشغول خندیدن و توجهشون به من نیست منم دستم و کردم تو کیک و یه تیکه برداشتم و خوردم ......جای همگی خالی کلی اون شب خوش گذشت.
روز شنبه هم رفتیم برای چکاپ پیش خانم دکتر ..... قبل از اینکه نوبت ما بشه هی میرفتم دم در مطب و به خانم دکتر دست تکون میدادم و سلام میکردم ..... تا اینکه نوبت ما شد .... اولش خیلی خانمانه نشستم ولی تا خانم دکتر امد بالای سرم یه اپرای زنده براشون اجرا کردم ... با هزار کلک بابایی و مامانی نشوندنم تا خانم دکتر وزنم و بگیره ... از وزنم زیاد راضی نبود .. ولی قدم بلند تر شده ... دیگه بهم اجازه داد به جز چندتا میوه همه چیز بخورم .. البته با رعایت ۷ روز ... ( منظور از هفت روز اینه که .. هر چیز جدیدی که میخورم باید تا ۷ روز چیزی اضافه بر اون نخورم که اگه خدایی ناکرده حساسیت داشتم مشخص بشه به چی حساسیت دارم ) در کل همه یز خوب پیش رفته . به جز وزنم که خانم دکتر میگفت .. میتونه از لباسام باشه .. که کم شده و دیگه اینکه کلی شیطونی کینم .. آخرشم کلی کلمه برای خانم دکتر گفتم و براش ماچ فرستادم .. خانم دکترم کلی خوشحال شد..... راستی یه چیز دیگه هم خانم دکتر گفت .. اینکه نبود کسی رو برام یادآوری نکنن ... یعنی اگه بابایی رفت ماموریت هی بهم نگن بابایی کو .. کی میاد .. البته منظورش همه اونایی بود که من دوسشون دارم .... خانم دکتر میگفت برای فرشته های هم سن و سال من ایجاد استرس میکنه و تاثیر خوبی نداره ..... برگشتنه هم رفتیم پارک .. کلی تاب بازی کردم و سرسره .... خیلی خوب بود و خوش گذشت ... خیلی دوست داشتم .. ( مرسی مامانی و بابایی جونم )
روز ۱ شنبه با مامانی و بابایی و خاله و مامان بزرگ زمان رفتیم گلستان .... طبق معمول چندتا فرشته داشتن تو حیاط بازی میکردن و منم هی دنبالشون میدویدم تا توپ رو بگیرم ولی به من نمیدادن که.... مامان بزرگ رفت برام یه توپ خرید (دل همشون آب ) یکی هم برای غزل ( دختر دایی امیر جونم )خرید که بعدا که دیدیمش بدیم بهش .... ائنجا رفتم چندتا دوست پیدا کردم و توپم و دادم بهشون و با هم بازی کردیم .... دست آخر کار به جایی رسید که همه پدر مادرها رفتن برای بچهاشون توپ خریدن .. فکر کنم مغازه کل توپاشو فروخت .......یه فرشته کوچولو اونجا بود که کلی شیطون بود .. و خیلی با مزه .. هی توپشو می اورد میداد به بابایی من .. بابایی هم براش پرت میکرد .. مامانش و باباش هی صداش میزدن که آقارو اذیت نکن (آخه فرشته ها که اذیت ندارن ) و بیا اینجا با ما بازی کن .. ولی نی نی کوچولو گوش نمیداد .... وسط بازی بودیم که آقا جغده امد.... کلی خوشحال شدم .. توپم و دادم دست یکی از دوستام و دویدم پیش آقا جغده و رفتم تو بغلش .... کلی عکس گرفتم و ماچش کردم .. جالب بود که فقط من میرفتم پیش آقا جغده و بقیه بچه ها همه میترسیدن ازش .. منم کلی خودم و براش لوس کردم و گردنش و محکم گفرتم و نمیومدم پایین .. ولی آخرش که بابا بزرگ داریوش و دایی علی امدن مجبور شدم بیام پایین تا بریم شام بخوریم ...
سلام
دیروز داشتم با مامانی صحبت میکردم .. یه جریان برام تعریف کرد که برام جالب بود . دلم نیومد برات اینجا ننویسم
دیروز ظهر خواب بودی و مامانی بزرگ جون میاد یه سری بهت میزنه و میبینه که خوابی و میره .. چند دقیقه بعد یه احساسی بهش میگه برو دوباره بهش سر بزن .. وقتی میاد . لای درو باز میکنه و میبینه وروجک ناز بابایی رفتی سراغ کیف خاله و از توی کیف خاله یه پیراشکی در اوردی و میخوری ... مامان بزرگ میگه یه چند دقیقه همینجوری نگاه کرده و بعد که درو باز کرده تا مامانی و دیدی سریع بلند شدی و هی اه اه کردی که یعنی ازم نگیرید .. مامانی بهت اجازه داد که بخوریش و تو هم همش و تا ته خوردی (نوش جونت )
شبم که زنگ زدم تا با مامانی و دختر گلم حرف بزنم . گوشی و گرفتی و هی ماچ میفرستادی برام و تند تند میگفتی بابا بیا .. بابا بیا
کلی حالم گرفته شد... این هفته خیلی دوریتو نو تحمل کردم .... خیلی سخت گذشت ...
از هفته دیگه اینقدر نمیمونم تا ازیت نشیم
دوستون دارم
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - اریانا
سلام به همگی
میدونم که خیلی تنبل شدم و دیر به دیر آپ میکنم ... منو ببخشید ..
بازم از همه عزیزان تشکر میکنم .. حال آریانا خیلی خوب شده و کلی شیطونی میکنه
جدیدا شبها که میخواد بخوابه خیلی دوست داره رو تخت ما بخوابه و کلی چرخ میزنه و با متکا بازی میکنه تا بخوابه ... ساعت خوابشم تغییر کرده .. قبلا ساعت ۸ یا ۹ میخوابید تازگیها تا ۱۲ هم بیدار میمونه..... من و مامانیشم که معمولا ساعت ۱۰ خوابیم ولی باید به خاطر خانم تا زمانی که بیداره ما هم بشینیم و هی چرت بزنیم ..
من عادت داشتم شبها ساعت ۹ یا ۹:۳۰ بخوابم ولی از دست این وروجک خوابم به هم ریخته ولی دروغ چرا .. بعضی وقتها هم بیشتر بهم مزه میده که تا ۱۲ بیدار باشم ... راستش فاکتور از کمبود خوابش احساس میکنم بیشتر زندگی میکنم .... . بیشتر عمرم یا خوابم یا سرکار .. کمتر زندگی میکردم .. ولی الان مجبورم بییشتر برای خانوادم وقت بزارم .
خوب برگردیم بریم سراغ آریانا جان
دلم براش کلی تنگ شده ... یاد شیطنتش که میوفتم کلی ذوق میکنم
وقتی که کار اشتباهی انجام میده بهش چشم قوره میرم .. اونم میدونه چیکار کنه .. یا برام بوس میفرسته یا میاد بغلم میکنه و نازم میکنه البته قبلش به همه منو نشون میده و میگه بابا ... یعنی اینکه بابا عصبانی شده .....
چند روز پیش یکی از دوستان با خانمش تشریف اوردن منزل ما و برای آریانا یه لپ لپ اورد .. توی لپ لپ یه توپ بود که بهش باطری میخورد و یه موش بهش وصل شده بود .. وقتی روشنش میکردی توپ میچرخید و موش هم دورش تاب میخورد مثل این بود که موش میخواد توپ و بگیره ... آریانا ازش نمیترسه ولی بعضی وقتها یهو ازش فرار میکنه ... چند روز پیش وقتی خواست فرار کنه پاش به لب فرش گیر کرد و با صورت افتاد روی لگوش و زیر چشمش کبود شد. کلی حالمونو گرفت .. (حالا پیش خودتون نگید چه پدر و مادر بی توجهی )
خیلی شیطونی میکنه ... همش میره رو سرامیکا میشینه و یه روسری میگیره دورش و با خودش بازی میکنه .... همش یه گوشه بین مبلها و روی سرامیک میشینه .. کلی اونجارو دوست داره
تازگیها هم برامون آشپزی میکنه .. یه سرویس لوازم آشپزی داره .. هی میاره برامون غذا درست میکنه میگه ایشی ایشی .. یعنی بشین پیشم .. و بهمون غذا میده
واقعا که دستپختش عالیه ... بهترین مزه های دنیارو میتونم تجسم کنم ... وای به روزی که تو سفرمون سبزی خوردن باشه ... میاد میشینه کنارت و مشت مشت سبزی میزاره تو دهنمون و کلی ذوق میکنه ...
وقتی هم که ذوق میکنه شروع میکنه به دست زدن و همه رو هم نگاه میکنه که یعنی دست بزنید ... اگه کسی هم دست نزنه هی اه اه میکنه که توهم دست بزن .
چقدر این فرشته ها زیبا و دوست داشتنی هستند ... بزرگترین لحظه بودن در کنارشون و برزگترین لذت دیدن رشد و تکاملشونه .... باور کنید که تمام خستگی و فشار کاری به یکباره فراموش میشه وقتی که فقط میبینمش
البته ناگفته نماند که وجود مادرش هم خیلی مهمه و تو این جرایانها بی دخیل نیست ... ایشون هم به نوبه خودش و به سهم خودش بی تاثیر نیست ((پاچه خواری ) اگه اینو نگم که دیگه خونه رام نمیده ) ...آقا اگه یه هتل خوب و ارزون سراغ دارید بگید چون دیگه شب باید برم تو خیابون بخوابم
مزاح بود...... حقیقتا خانمم یکی از بهترین مادران و همسران دنیاس .
جواب آنژیو بابا بزرگ حسین هم امد. دکترش گفته که باید فنر بزارن براش .. خیلی سخته آخه پارسال توی عید بابایی قلبش و عمل کرد و ۵ تا از رگاش و تعویض کردن و اون مشکل فراموش نشدنی براش پیش امد و همه رو پیر کرد .. حالا دوباره دکتر میخواد فنر بزاره ... نمیدونیم باید چیکار کنیم
امیدوارم هرچی خدا میخواد و خیریته براش پیش بیاد .. محتاجیم به دعای همه عزیزان
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - اریانا
سلام به همگی
امیدواریم که حال همگی خوب و خوش باشه
بابت اینکه دیر به دیر آپ میکنم منو ببخشید .. میدونید ماموریت رفتنهام زیاد شده و مشکل اینه که اونجا وبلاگ آریانا فیلتر شده و نمیتونم بازش کنم .... همه فیلترشکنهایی رو هم که بلدم اونام فیلتر شدن .. برای همین مشلات زیاد شده
آریانا جان .. خیلی خوب شده .. بزرگ شده ...
علاقه زیادی به بیرون رفتن داره و تا در خونه باز مشه به سرعت میپره بیرون ..
همرو به اسم صدا میکنه به غیر از من :
مامان : آزی
بابا : بابا
خاله : پرچه
مامان بزرگ هارو : عزیز
کلمه هایی رو هم که جدید یاد گرفته :
ابرو
عکس
رفت
بیا
عینک
پو
و تنها جمله ای که میگه :
آب بیده من
روی هم رفته خیلی خوب شده .... دیروز برای اولین بار دعواش کردم حسابی ( خدا من و ببخشه ) رفت رو تختش گرفت خوابید و دستشم گزاشت رو چشماش ... تا خوابش برد .. .
میدونم الان بهم میگید سنگدل ولی باید اینکارو میکردم به خاطر خودش
امروز باید برم حسابی از دلش در بیارم
بابا بزرگ حسین تقریبا ۲۵ روز پیش از بیمارستان مرخص شد ولی هفته پیش دوباره بستریش کردیم .... دوباره قلبش اذیتش کرد - دیروز هم آنژیوش کردن و فردا قراره جوابش بیاد .براش دعا کنید .
البته مرخص شده و الان خونس .... ولی خیلی باید مراقبتش کنیم
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - اریانا

